حكيم زجاجى

144

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

من اين مردمان را بكشتم به درد * ز تو شرمسارم من و روى زرد پرانديشه گشتم ز اسراف خون * بكردم تنى چند را سرنگون به بصره درون قتل بد پنج ماه * گريزان برفتند خلقى به راه به كوفه نهادند از بيم سر * بر پور اشعث سپهر هنر 185 چو حجاج از آن خلق شد باخبر * ز بصره همان روز آمد بدر حرب عبد الرحمان با حجاج به دير جماجم به كوفه روان كرد با خيل شام * به دير جماجم شد آن خويش‌كام فرود آمد آنجاى حجاج شوم * بفرمود كندن همه روى بوم يكى كنده كرد آن دلاور عميق * طلايه فرستاد بر هر طريق چو فرزند اشعث شد آگاه [ از اين ] * نهاد از بر جرمه ناگاه زين 5 ز كوفه برون شد سپه عرض داد * چو بشمرد لشكر ، دلش گشت شاد برآمد شمار سپه صد هزار * دليران شايستهء كارزار ز هر جايگه صد هزار دگر * كه بودند از غصه پرخون جگر به يارى بدانجا فراز آمدند * به پيكار حجاج بازآمدند بگفتند كاو كافر بىوفاست * چو با او بود حرب ما را غزاست 10 ز كوفه برون رفت لشكر پگاه * به دير جماجم روان شد سپاه بترسيد از آن انبهى خيل شام * بدان قوم شد صبح ، تيره چو شام چو سفيان ابرد چنان ديد كار * بترسيد از گردش روزگار بشد پيش حجاج و گفت اى امير * سپاهى است كامد چو درياى نيل از ايشان هزار و ز ما يك تن است * چو خورشيد بنگر جهان روشن است 15 اگر هريك از لشكر بيمناك * به ما برفشانند يك مشت خاك شويم اندر آن حال ما ناپديد * تو را پند پيران ببايد شنيد چو حجاج بشنيد از آن شيرمرد * به عبد الملك در زمان نامه كرد بدانديش حجاج بىدين‌وداد * هر آنگه كه كردى ز بدخواه ياد چو از عبد رحمان سخن راندى * بداختر عدو اللّه‌اش خواندى